تبليغاتX
دست نوشته های عارف دلسوخته

دست نوشته های عارف دلسوخته
از بخت بدم ایینه فروش شهر کوران شدم 
 

پتروس،فرار می کند!
کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!
... پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
... رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !
ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید .
نقل قول از سنگ صبور
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:35 ] [ مهدی شهریاری ]
 


 

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:58 ] [ مهدی شهریاری ]
 

 

یا مقلب القلوب والابصار       یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال    حول حالنا الی احسن الحال

 

کل یوم لا یعصی الله فیه فهو عید

 
نوبهار امید و موسم طراوت از گرد راه می رسد تا غبار کهنگی و نومیدی را کنار زند ،این سرسبزی و سربلندی کائنات را به فال نیک می گیریم.

دراین جنبش پرترنم،توفیق وکامیابی وسلامتی وامید،تاروپودسفره سرسبزتان باد.

 حلول سال نو و بهار طبیعت را خدمت همه ایرانیان عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه ایزد منان سالی پر خیر و برکت مسئلت می نمایم.

 

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 3:33 ] [ مهدی شهریاری ]
 

حسین فروزان عزیز سلام! چه زیباست همنفس خیال تو بودن،در پرسه های شبانه ی دلتنگی راه خانه ی تو راگرفتن وبه نفس آسمانی ات متبرک شدن!چقدر پاک ودوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه ی تو کوچه های خلوت وصمیمی ای که آن روز ها باچراغ آذین می بستیم را آرام سلام گوییم وردپایی ازشقایق ها رابگرییم. حسین جان!افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند ورنگی ازدردوداغ ندارند. کوچه هادیگرآجیل اخلاص تقسیم نمی کنند وطعم آسمانی شدن رادردل ودماغ عابران خسته نمی پراکنند!پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند.ردپایی ازکبوتران سپید برجای نمانده است دیوارها نمایش مردم فریبی است درشهر ماکه سهم ابوذر غریبی است! حسین جان!راستی مگرسنگ شده ایم ویاطلسم مان کرده اند؟یادم هست هرشب ازپشت بام چقدرستاره می چیدم و بدرقه ی راه سینه سرخان مهاجر می کردم.حمید رضا و محمدرضا جان مهتاب چه صداقت معصومی رابه آبی حیاط خانه مان می پاشید. تاخدافقط یک سجده فاصله بود.اماامروزچه بگویم: اهل کوچه همه رفتند ولی من ماندم حقم همین است اگربی کس وتنها ماندم دربه روی همه وابود ونمی دانستم چون راهنمایی نداشتم که راه را نشانم بدهد و در ویران زندانی شدم شهر لبریز خدابودونمیدانستم هیچ تقصیرکسی نیست اگرمهدی رنجورشده روشنی هست،خداهست،ولی من کورم! آری همسفر!روشنی هست،خداهست،ولی حسین جان!بیا پابه پای نسیم،درشبی بی ستاره غمگینانه پرسه زنیم وسپیدارپیر کوچه را بپرسیم «خانه دوست کجاست؟».بیادوباره کوچه های قدیمی شهرراسلام دهیم وبه پنجره لبخند بزنیم.شوریده سران شبگرد شهررا سیب سرخ بشارت تعارف کنیم.تصویرلاله های پرپررادرقابی ازشکوفه برشانه های سنگی دیوار بیاویزیم. گرداز رخسارشمعدانی هاوآیینه های غبار گرفته بزداییم .پس باتمام حنجره فریاد بزنیم: تاشقایق هست باید زندگی کرد! از همه دوستانم عذر خواهی می کنم . مدتی در لاک تنهایی فرو رففتم و دل و دماغی برایم نمانده . این که از وضعیت اینترنت شهر مان که هر چه تلاش کردیم مفید فایده نشد . هر وقت هم با نماینده بازنده شهر مکاتبه کردم موضوع زیر ساخت ها را به رخ ما کشید .اعضای شورای شهر هم که نمیدانم چه بگویم که بهتر است در دل نکنم چون دلم پر است . خدا میداند با رییس مخابرات چقدر مکاتبه کردم . حال که نمی دانم  خدا را شکر که رفت این دکتر بی لیاقت که قدر مردم خودش را هم ندانست و از اعتماد مردم سو استفاده کرد چون داشتیم به سال های اول انقلاب بر می گشتیم

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

 به امید روز های روشن

عارف دلسوخته

مهدی شهریاری بافرانی 

 

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 0:5 ] [ مهدی شهریاری ]

 

شعری از استاد فاضل نظری

در گذر از عاشقان رسيد به فالم
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم

روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم

مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم

هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم

بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم

هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 19:53 ] [ مهدی شهریاری ]
 

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام ،سلام من به سلطاني  که سالياني سلطنش به خاطر سياهي دلهايي به سالي بعد افتاده است سلام  من به مولايي که بندگان همچو منش عنان خودخواهي را به دست گرفته اند وزردل را بازنگاري معاوضه مي کنند وخبرندارند درکوچه ها دلبري به اميد دلي نشسته است.

 اي مولاي من براوراق گنجانده تاريخ ورقهايي از آناني باصورت بي سيرتي صداي رهگذري که نداي آشنا را برزبان داشت ونواي آشنا را به گوشهاي دل نوا مي داد نمي شنيدند ونمي ديدند که يوسف شدن درزيبايي صورت نيست  بلکه زيبا شدن در يوسف  سيرت بودن است  واي آقاي من بهانه دلم ازنوايي است که بايد يوسف شدو ديد که کارد به استخوان اثر نمي کند.

آقاي من هنوز نمي دانم  که جمعه ها بها هستند يا بهانه وهنوز نمي دانم که ندبه ها ندا هستند يا نشانه وکميت کميلم برسبزه زارهاي دل به تندي مي تازد راه را گم کرده است يا نه شاه راه را مي داند وبه بيغوله مي رود وهرجمعه که مي گذرد سر در زنخدان مي گذارم ودرزندان دل خويش با زنده اي زمزمه مي کنم زبان ،بهانه اي دوباره ازامام زمان خويش دارد  اي شهسوار شبهاي بدون سحر واي مونس همدم يتيمان بدون پدر آقاي من جاده سبز انتظار بااستقبالي دلهايي همراه است که کميت کميلشان لنگ مي زند ونواي ندبه اشان دلي رابه چنگ نمي زند.

 آقاي من دوست دارم در سرزمين دل خبر ازآشنايي گيرم که بااو آشتي کنم وبگويم که دگر گناه نمي کنم ،حرام رانگاه نمي کنم ،پابه هرجايگاه نمي کنم وپناه به هرپناهگاه نمي کنم .

اي آقاي من حق داري ادعاي شيعه شيفتگي مي زنيم وحرم وپاکي دل را که جاي نامحرمانه نيست به هرنامحرمي محرمي مي کنيم وباخبرداري ،خودرابه خبري مي زنيم وپاکي دل را که قدم انتظار بايد محرمش باشد وهرناشايستي شايسته مي پنداريم وبا اين حال باز مي گوييم منتظرت هستيم  .

اي مولاي من  انتظار واژه اي است که دل رابه انقلاب وا مي دارد که دربرابر اهريمن هاي دروني ووسوسه هاي دروني به پا مي خيزد ونشان مي دهد انتظار واژه اي است پاک ومقدس ومدال وتاج وتختي بي مانند است که فقط منتظر مي تواند ازآن بهره ببرد .

کارت پستال درخواستی طراحان

اي مولاي من مي دانم اگر علم عشق را برپا مي کني وباز دلت را الم مي کني  وپاکي دل رابه ناپاکان مي سپاريم وبه روي خود نمي آوريم که توخود مي بيني ومي داني احوالمان راو،خود رامدهوش مي کني .

اي آقاي و مولاي من اين  صخره هاي گناه دل رابه سخره مي گيرند وشميم انتظار را که جزء برمنتظران شادابي وطراوتي ندارد به باد وزاني تشبيه مي کند که ازسرزمين خزان مي وزد.

اي آقاي و مولاي من جويبار اشک ديگر دريا را مي طلبد که شايد اميد رميده دل غايبي بشکسته به ناخداي دريا برسد وبگويدجويبار هم به دريا مي ريزد وعطر يار را از سرزمين آشنايي به مشام جان برساند .

اي آقاي و مولاي من خوب شدن وباتو بودن سرمايه مي خواهد که سرزمين دل به دنبال آن  است  ولي هرکجا که مي نگرد ازعطشناکي خود به سرابي مي رسد وباز تشنه تر از قبل به اميدي دوباره مي گردد واما نمي داند اين سرمايه کلمه اي است که عشق تورا در درون خود گنجانده است.

اي آقاي و مولاي من مي دانم ديدن اين چنين يوسفي دل يعقوبي را مي خواهد که بانابينايي چشم با روشني دلي پرنور بگردد وکنعاني مي خواهد تا نسيم بوي يوسف را از سرزمين هاي دور برمشام آن پير کنعان برساند وبگويد که انتظار کليد برگشت يوسف به شهر کنعان بو د.

اي آقاي و مولاي من پنجره دل را به سوي خورشيد انتظار باز مي کنيم تاشايدخبري از آشنا ترين آشناي هستي که دردل سيه وتاريک من گم شده است دريابم وندايي راکه از آهنگ خوش ندبه جمعه بامضموني باذکر يابن الحسن يابن الحسن است به تو هديه کنم .

اي آقاي  ومولاي من چشمانم بهانه مي گيرند که چقدر به جاده انتظار نگه کرديم وهرروز از نسيم دل خبرزآشنا گرفتيم وخيره شديم باز هم جزء آن نسيم که خبري انتظاري دوباره داشت نديديم .

اي آقاي  ومولاي من جمعه راميعادگاهي مي دانم که وعده يار درآن ميعادگاه به تحقق مي پيوندد.

کسی که لایق تو نیست اما با تمام وجود دوستت دارد

مهدی شهریاری بافرانی

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 21:4 ] [ مهدی شهریاری ]
 

به نام خدای مهربان

بی شک مرگ پایان کبوتر نیست

حسین جان سلام 

از ابراز همدری و پیام تسلیت شما بزرگوار

صمیمانه تشکر و قدردانی می کنم

بهترین چیز رسیدن به همین احساس همدردی و نوع دوستی است

که خوشبختانه در وجود شما دوست مهربان

و فرهیخته ی تبلور و نمود دارد

که مایه مباهات و تسلی خا طر است

امیدوارم شادی ها و سرورتان مجالی باشد برای جبران این همه لطف و محبتی که

نسبت به این حقیر دارید

دنیا را برایت شاد و شادی را برایت دنیا دنیا

ارزومندم 

مهدی شهریاری بافرانی.

 

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 4:8 ] [ مهدی شهریاری ]
 

http://bafran.com

دريچه‌اي به سوي ملكوت با هم بودن

آسمانی پر ستاره و زیبا که باید دامن دامن  از ان ستاره چید

جایی برای دوست داشتن و با هم بودن

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسان

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 17:38 ] [ مهدی شهریاری ]

چرا اینقدر آهسته از خاطرم عبور میکنی

میترسی صدای پای خاطره هایت ...

سکوت پر فریاد دلم را برهم بزند

شیارهایی که روی شیشه میماند

جای پای اشکهای من است

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 16:56 ] [ مهدی شهریاری ]
 

بافران برای بافرانیان

از همه عزیزان و اصحاب قلم دعوت می شود که پنجشنبه مورخه ۱۷ /۹/۹۰

جهت تبادل نظر و گفتگوی دوستانه در مسجد جامع بافران

حضور به هم رسانند

امید است در این ماه محرم با شعور و معرفت حسینی

به توانیم کاری زینبی بنماییم و در رشد و اعتلای شهر تاریخی و عزیزمان بافران

قدم برداریم

حضور سبز شما را را ارج می نهیم و خاک پای شما را سرمه چشمانمان می نماییم

باشد که چراغی باشد برای ایندگان

وتابلویی زیبا برای اینکه هیچ گاه هویت و اصلیت خود را فراموش نکنیم

جهت اطاعات بیشتر یه ادرس زیر مراجعه نمایید

http://bafran.blogfa.com/post-1201.aspx

 

[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 20:6 ] [ مهدی شهریاری ]

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول

 می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور،

حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در

ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌

پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی

آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را

 به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط

 گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم

و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان

 دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر

آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و

ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی

 فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار

بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای

چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.


با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه

عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از

 دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم

را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا

گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا

کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی

سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن

وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند

 شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و

 همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی

که پیدا شده بود

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 0:38 ] [ مهدی شهریاری ]
 

از ولایت عهدی حیدر، خدا تاج شرف

بار دیگر بر سر زهرای اطهر می زند

در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار

فاطمه لبخند بر سیمای شوهر می زند

 

گفت پیـغمبر به یــارای سخــن /  پیک رب العالمین آمد به من

گفت حیدر را خدا این تحـفه داد /  بر همه خلق جهان فضلش نهاد

گشت داخــل از یقین زوج بتول / در ولایــت با خداونــد و رسول

 

ای ز شطرنج حقیقت گـــشتــه مات /  کیش خود را کــن رها بنــگر حیــات

از عـــلی و آل او جـــو درد عــشــق /  جفت شش آورده حق، در فرد عـشق

آب و رنگ باغ، آب و گل، علی است /  صورت آییــنه کــامل عـلی اســـت . . .

.

رسیده هجده ذی حجه و قلب نبی شاد است

غدیر آمد، امیرالمؤمنین اینک به بالای سریر آمد

بود دست نبی در دست او و تاج رحمتش بر سر

بتهای ظلم و جور امروز از اوجش به زیر آمد . . .

 

در خانه دل نوشته با خط جلی / کین خانه بنا شد به تولای علی

در داخل این خانه چو نیکو نگری / هم مهر محمد است و هم مهر علی . . .

 

تو آن عاشق ترین مردی که در تاریخ می گویند

تو آن انسان نایابی که با فانوس می جویند

تمام باغ ها در فصل لب های تو می خندند

تمام ابرها در شط چشمان تو می مویند . . .

 

عید غدیر خم مبارک باد

 

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 4:20 ] [ مهدی شهریاری ]
از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

روزی همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند *


این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 4:4 ] [ مهدی شهریاری ]
 

هنوز ۴۸ ساعت هم از روی نوشته هايم در صفحه کامنت يکی از دوستان نمی گذرد,که نوشته بودم : "اگر می خواهيد روحتان آرام باشد ببخشيد و بگذريد.کسی که نمی بخشد يک عمر در عذاب خواهد بود.يک عمر کم نيست."

حال به خود نگاه می کنم.مسئله سر بخشيدن و يا نبخشيدن نيست.ديگر برايم مهم نيستند.هيچ کدامشان ولی دلم می سوزد.دلم برای آن همه احترامی که برايشان گذاشتم می سوزد.چرا بعضی انسان لياقت احترام ندارند.گله می کنم.گله از روزگار.از بی وفايی ها.از اين همه چشم بستن های بی منطق.از پوزخندی که بايد به حسادت انسانی که معلوم نيست از کجا سر برآورده بزنم.چرا بايد در دل به کسی و افکارش بخندم.چرا بايد فکر کنم اصطلاح مغز فندوقی برای اين انسان ها اصطلاحی به جاست؟

خدای من,خدای بزرگ تويی که من را ياری می کردی تا هر روز صبح که از خانه بيرون می آيم در دل با رضايت کامل انسان هايی را که در حقم کم لطفی کرده بودند ببخشم,پس چرا امروز ياريم نمی کنی تا مرهمی برای اين دل شکسته بيابم.

شايد آن دوست دوران راهنمايی ام حق داشته.اگر چه هر گاه که به ياد حرفش می افتم غم بزرگی در دلم می نشيند ولی روزهايی هم چون امروز و امروز و اين لحظه بيش از هر زمان ديگری احساس می کنم که حق داشته.من بسيار ساده تر از آن چيزی هستم که روزگار می طلبد.گويی هر کسی لياقت مهربانی و احترام را ندارد!!!به راستی ندارد؟!

خدای من,ياريم کن تا بتوانم بندگانت را از پشت آن نقاب های رنگارنگشان به درستی تشخيص دهم و به هر کس به همان اندازه خودش محبت نمايم.

خدای من بندگانت را ياری کن تا اين حس حسادت های کودکانه و ابلهانه شان را به درستی کنترل نمايند.به آن ها چشمی ده تا واقعيات را به درستی آن چه که هستند ببينند و نه آن طور که می خواهند.

خدای من تنهايمان مگذار.به اميد تو و شکر به خاطر تمامی نعمت و الطاف بی منتت.دوستت دارم ای بی همتايم.

 

 

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 3:57 ] [ مهدی شهریاری ]


 

برما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

http://www.up98.org/upload/server1/01/u/y114hgb1yds67q0x0fks.jpg

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 5:4 ] [ مهدی شهریاری ]
 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

 

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 18:20 ] [ مهدی شهریاری ]
 

 

cartpostaleto.ir

 

بعضی درآرزوی دریا بزرگ می شوند

زندگی آنقدر زیبا نیست

که برایش اینگونه تلاش می کنیم

 

این تلاش ماست که زیباست

تا بتوانیم از این گرداب سربلند بیرون بیاییم

 

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 0:48 ] [ مهدی شهریاری ]

کاش قلبم درد تنهايي نداشت

سينه ام هرگز پريشاني نداشت

کاش برگهاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

کاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 2:13 ] [ مهدی شهریاری ]

 

الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام …از انس و جان شرمنده ام، حتى از روى شیطان شرمنده ام! که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار...

الهی روزگار می گذرد و من در گذر این روزها رفوزه شده ام.

الهی ! گرد و غبار گناه را بر چهره ام می بینی؟ کوله باری سنگین به دوش کشیده ام...راه زیادی آمده ام ، خسته ام...هنوز جرات نکرده ام به پاهای تاول زده ام بگویم همه  این راه که آمده اید اشتباه بوده است! طلبکار می شوند... بارها برای‌شان اعتراف کرده ام که این روزها هیچ چیز دست خودم نبود و نیست، اما دیگر گول نمی خورند، باورشان نمی شود.

شاید تقصیر چشم هایم است! کم سو شده اند...راه را درست ندیدند.عقل هم که این روزها اساسی تنهایم گذاشت، از این حرفای من دائم خنده اش می گیرد، اما دلم؛ می‌شکند، می سوزد، تنگ می شود و شور می زند...شور عاقبتم را...

الهی! این گونه به مهمانی‌ات آمده ام، آمده‌ام تا پناهم دهی، تا اندک آبرویی را که در دستم گرفته ام خریدار باشی...هرچند این اندک آبرو دارد فریاد می زند: "یا ستار العیوب"...!

انگار هنوز هم امیدی هست...الهی تا دیر نشده مرا در جمع خوبانت بپذیر، نگذار بفهمند که این روزها چه به روزم آمده که فقط سکوت می طلبم!


باشد ،قبول...همه چیز در اختیار خودم بود.اما، الهی... بپذیر که رهایم کردی،آنی کمتر از آنی، سرگرم خوبانت شدی! الهی مرا به خودم وامگذار، آنی کمتر از آنی!

این دیده نیست لایق دیدار روی تو ... چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم
الهی! باران زده ام...پناهم بده

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 4:51 ] [ مهدی شهریاری ]
 

 میلاد تو طلوع نور
، در قلبی مه گرفته بود  نفسی گرم در فضای سرد و غریب
گلی شکفته در بهار
 تولد یک شعر دلنشین شعری در واژه های نگاهت و در قافیه های کلامت

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 23:59 ] [ مهدی شهریاری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شکستند .
ارزومند ارزوهایتان : مهدی شهریاری بافرانی
بی قرار که میشوی
تمام قرارهایت
به یادت خواهد آمد !
محو میشوی
در تصویری که
روزگاری
رویایت بود !
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی

فروش بک لینکطراحی سایتعکس





Powered by WebGozar